فائزه خانم! کتاب در مهمانی حاج آقا را خوانده ای؟

متاسفانه اکثر خبرنگارهای ایرانی خارج کشور بیسوادند و حتی تاریخ چهل سال گذشته ایران را هم نخوانده اند. بخاطر همین است که وقتی پای منبر فائزه رفسنجانی می نشینند و او وقیحانه می گوید پدرم یک فرد دمکراتی بود این باصطلاح خبرنگارها مثل بز اخفش (بزی که فقط سرش را تکان میدهد) او را نگاه کردند و چیزی نگفتند.

برای اینکه بدانید رفسنجانی چه جنایتکاری بود بروید کتاب “در مهمانی حاج آقا” را بخوانید. این کتاب خاطره دو زندانی در دوره رفسنجانی است. جرم آنها فقط نوشتن یک نامه انتقادی بود. کتاب در مهمانی حاج آقا خاطرات دکتر حبیب‌الله داوران (دکترای داروساز) است و کتاب «داستان یک اعتراف» که خاطرات دکتر فرهاد بهبهانی (دکترای شیمی) است می‌باشد. هردو این دو نفر سالخورده بودند و طوری شکنجه شدند که بارها آرزوی مرگ میکردند.

ماجرای دستگیری اینها برمیگردد به سال ۱۳۶۹ یعنی زمانی که رفسنجانی رئیس جمهور بود. عده ای از فعالین عمدتا ملی- مذهبی نامه محترمانه ولی انتقادی به رفسنجانی نوشته بودند و از سیاستهای خفقان کشور انتقاد کرده بودند. این نامه را ۹۰ نفر امضا کردند. در پی انتشار این نامه انچنان فشار و بگیر و ببند توسط وزارت اطلاعات راه افتاد که بسیاری از امضا کنندگان از ترس امضای خود را پس گرفتند اما آنها ول کن نبودند. عده زیادی را فقط بجرم انتقاد از رفسنجانی به زندان بردند و چنان شکنجه کردند که شرح آن در این دو کتاب آمده است.

برخی از دستگیرشدگان پس از چندی بر صفحه تلویزیون ظاهر شدند و علیه خود و همقطارانشان اعترافاتی کردند. این دو تن از دستگیر شدگان، مدت کوتاهی پس از آزادی بر اثر آنچه بر آنها در زندان گذشته بود از دنیا رفتند.

روز ۲۲ خرداد ۱۳۶۹ یک ماه پس از انتشار نامه نود امضایی مأموران حبیب داوران را در محل کارش دستگیر کرده و به او گفتند که لازم نیست به خانواده اش خبر دهد: «به موقع بر می گردید، نگرانشان نکنید»! وی تقریبا دو سال بعد از زندان آزاد شد.

دکتر داوران که در دوران پیش از انقلاب نیز زندانی شده بود، از همان آغاز بی اختیار به مقایسه می پردازد: «بعد از دفعات زندانی شدن برای من تازگی داشت و هیچگاه نوید گرسنگی و تشنگی در زندان به من نداده بودند». وی خیلی زود در می یابد که مسائلی مهمتر از این تهدیدات وجود دارد. او باید اعتراف کند که با آمریکا رابطه داشته است و برای گرفتن این اعتراف، او را شلاق می زنند. گاهی خود بازجو او را می زد و او می شنید که کسی به بازجو می گفت: «حاجی آقا، لطفا بدهید چند ضربه هم من دشت کنم و این زدنها برای من عافیتی برای آخرتم است». به فکر خودکشی می افتد. پیش نمی رود. روزنامه های دروغینی را که چاپ کرده اند به او می دهند تا ببیند که دوستانش یا «اعتراف» کرده اند و یا «تیرباران» شده اند. اجازه می دهند تلفنی با همسرش صحبت کند: «همسرم با نگرانی از من پرسید: شکنجه شده ای؟ حالت خوب است؟… من هم جواب می دادم از این حرفها در اینجا خبری نیست، من سالم هستم، خوب هستم». او هنوز سر در نمی آورد که ماجرا چیست. از بازجو می پرسد. بازجو می گوید: «آقای عزیز، راستش را بخواهید ما یک فیلم نامه برایتان تنظیم کرده بودیم و بازی هر قسمت از آن را به یکی از شماها واگذار کرده بودیم… اگر این بازیگران ایفای نقش می کردند، فیلم نامه تنظیمی به صورت یک فیلم موفق تهیه و منتشر می شد و دیگر از ملی و ملی گرا در این مملکت اثری باقی نمی ماند. ولی کارگردان در انتخاب بازیگرها اشتباه کرده بود و آنها نتوانستند نقش خود را به خوبی ایفا کنند. بنا بر این فیلم، چنانکه باید پیش نرفت و آنچه را فکر کرده بودیم در عمل به ظهور نرسید.»

Share